همچو دیوانگان نعره هو هو| ویکی پدیا فارسی

مجنون و مدهوش و مست قلندرم  

نام:مجنون و مدهوش و مست حیدرم
مداح:کربلایی جواد مقدم
سبک:شور
مکان:هیئت بین الحرمین تهران-شب 23رمضان95
متن:
مجنون و مدهوش و مست قلندرم
الحمد الله که گدای ماردم مشمول الطاف خالق داورم
شاهانه میگویم نوکر حیدرم
عاشقی بیدل است تبار سلمانم
بنده ی حیدر و شاه خراسانم
سائلم سائلم سائل انگُشترم
و تصدق علیه شاه کریمانم
علی جانم علی جانم علی جانم
ولی الله ثار الله عشق الله علی
اسد الله سیف الله ثار الله علی
اُذُن الله وجه الله عین الله علی
نقطه ت

ادامه مطلب  

مجنون و مدهوش و مست قلندرم  

نام:مجنون و مدهوش و مست حیدرم
مداح:کربلایی جواد مقدم
سبک:شور
مکان:هیئت بین الحرمین تهران-شب 23رمضان95
متن:
مجنون و مدهوش و مست قلندرم
الحمد الله که گدای ماردم مشمول الطاف خالق داورم
شاهانه میگویم نوکر حیدرم
عاشقی بیدل است تبار سلمانم
بنده ی حیدر و شاه خراسانم
سائلم سائلم سائل انگُشترم
و تصدق علیه شاه کریمانم
علی جانم علی جانم علی جانم
ولی الله ثار الله عشق الله علی
اسد الله سیف الله ثار الله علی
اُذُن الله وجه الله عین الله علی
نقطه ت

ادامه مطلب  

مجنون و مدهوش و مست حیدرم(ویدئو)  

تذکُر:این فایل به صورت تصویری میباشد،در نتیجه از استفاده از پلیر مخصوص و پلیر بالای صفحه منسوخ میباشد و برای اشتراک آن از پلیر زیر ویدئو استفاده کنید
<iframe width="640" height="360" src="http://www.namasha.com/embed/aUnoNxBS" frameborder="0" scrolling="no" allowfullscreen="true" mozallowfullscreen="true" webkitallowfullscreen="true"></iframe>
نام:مجنون و مدهوش و مست حیدرم
مداح:کربلایی جواد مقدم
سبک:شور
مکان:هیئت بین الحرمین تهران-شب 23رمضان95
متن:
مجنون و مدهوش و مست قلندر

ادامه مطلب  

مجنون و مدهوش و مست حیدرم(ویدئو)  

تذکُر:این فایل به صورت تصویری میباشد،در نتیجه از استفاده از پلیر مخصوص و پلیر بالای صفحه منسوخ میباشد و برای اشتراک آن از پلیر زیر ویدئو استفاده کنید
<iframe width="640" height="360" src="http://www.namasha.com/embed/aUnoNxBS" frameborder="0" scrolling="no" allowfullscreen="true" mozallowfullscreen="true" webkitallowfullscreen="true"></iframe>
نام:مجنون و مدهوش و مست حیدرم
مداح:کربلایی جواد مقدم
سبک:شور
مکان:هیئت بین الحرمین تهران-شب 23رمضان95
متن:
مجنون و مدهوش و مست قلندر

ادامه مطلب  

شهادت مظلومانه مولای متقیان حضرت امام علی علیه السلام تسلیت باد  

ای کاسه وای ما نکند دیر گشته است حیدر ز دیدنم نکند سیر گشته است؟ اینان کی اند؟ همچو من و همچو کاسه ام هم ناله اند با من و با استغاثه ام اینان چرا چنین به علی گریه میکنند؟ بعد از علی تبار یتیمان چه میکنند؟ دیگر که سر زند به یتیمان شبانگهان دیگر که لقمه بگیرد؟ که گذارد درین دهان؟ این غصه در گلوی یتیم همچو تیغ تیز گفتا خدا تو درد علی در یتیم ریز خود هم خبر نداشت کی آن کاسه ی ثمین ازدستش اوفتاد شکست است بر زمین گریان به سوی خانه روان شد به این امید

ادامه مطلب  

پلی روی زمان  

روح من مرده در این تنهایی
و تنم در ته این خاطره ها می پوسد
دل من شاخه خشکی است که شاید گاهی
عشق می روید از آن
و چنان ابر سیاهی که پر از تنهایی است
گریه را در ته یک دره تاریک رها می سازد
روز را زمزمه کن در تن من
و مرا همچو پلی 
وصل کن ، سمت زمانی که جدا مانده زما
وصل کن سمت صدا های غریب
سمت تنهایی معنی در خاک
روح من همچو پلی ،
از سر  این دره تاریک  زمان می گذرد
و تو را می برد از لحظه امروز ،
                             به دیروز و
                               

ادامه مطلب  

پاییز...  

 
برگریزان دلم را نوبهاری آرزوستشاخه ی خشک تنم را برگ و باری آرزوست
 
پایمال یک تنم عمری چو فرش خوابگاهچون چمن هر لحظه دل را رهگذاری آرزوست
 
شمع جمع خفتگانم، آتشم را کس ندیدخاطرم را مونس شب زنده داری آرزوست
 
شوره زار انتظارم درخور ِ گل ها نبودگو برویاند که دل را نیش خاری آرزوست
 
تا به کی آهسته نالم در نهان چون چشمه سار؟همچو موجم نعره ی دیوانه واری آرزوست
 
نورِ ماه ِ آسمانم، بسته ی زندان ابرهر دمم زین بستگی راه فراری آرزوست
 
مخمل زلف مرا غ

ادامه مطلب  

شعر زیبا  

"سرزده وارد مشو، میکده حمام نیست"
این سخن پیر ماست، گفته ی هر خام نیست
بر  در  میخانه شو، بوسه ی رندانه  زن!
خاک  در  میکده، سجده گه   عام نیست
یک دو سه پیمانه زن، نعره ی مستانه زن
مست ابد می شوی، صحبت ایام نیست
می   خور   و  رندی کن و   ولوله  در می فکن
چون که در این خانقه، توطئه و  دام نیست
بر کن  و بیرون فکن، این همه تشریف را
غیر در این  خانه نیست، هوده  ترا  نام نیست
مست شوند عاشقان، چرخ خورند عارفان
توبه کنند نادمان، هیچکسی  رام نیست
هر که ر

ادامه مطلب  

غرور  

 
شیری گرسنه از میان تپه‌های کوهستان بیرون پرید و گاوی را از پای درآورد.سپس در حالی که شکمی از عزا درمی آورد، هر ازگاهی یکبار سرش را بالا می گرفت و مستانه نعره می کشید. صیادی که در آن حوالی در جستجوی شکار بود صدای نعره های مستانه شیر را شنید و پس از ردیابی با گلوله ای آن را از پای درآورد.
هنگامی که مست پیروزی هستیم بهتر است دهانمان را بسته نگه داریم.
غرور، منجلاب موفقیت است.
وموفقیت برای اشخاص کم ظرفیت مقدمه گستاخی است!

ادامه مطلب  

 

(ای اشنا)ای آشنا چه شد که تو بیگانه خو شدی؟با مهرپیشگان ز چه رو کینه جو شدی؟ما همچو غنچه یک دل و یک روی مانده ایمبا ما چرا چو لاله دو رنگ و دو رو شدی؟نزدیک تر زجان به تنم بودی ای دریغرفتی به قهر و دورتر از آرزو شدیای گل که لاف حسن زدی پیش آفتاب!خشکید شبنم تو و بی آبرو شدیای چهره از غبار غمی زنگ داشتیاشکی فشاند چشم من و، شست و شو شدیاز گریه همچو غنچه گره در گلوی ماستتا همچو گل به بزم کسان خنده رو شدی.سیمین! چه روزها که چو گرداب، در فراقپیچیدی از ملا

ادامه مطلب  

گمشده  

آنكس كه بى خبر 
 
از روى بام جَست
 
از روى زندگى
 
از لحظه هاى تلخ
 
تصویرش از قضا ، در قاب هم نماند
 
گویا هنوز هم ،  در قاب خالى اش
                                     خون موج مى زند
 
حتى صداى خاطره در خاك
                                      پوسیده گوئیا !
 
اكنون فرشته ها ، با نعره هاى دیو
                                      آواز مى دهند
 
هم در كنار لاشه مغموم رودها
                                       ابریست محتضر
 
بر گور گمشده بادى نمى وزد
 

ادامه مطلب  

13  

 
شانه های تو، 
 
همچو صخره های سخت و پرغرور، 
 
موج گیسوان من در این نشیب، 
 
سینه می کشد چو آبشار نور 
 
 
شانه های تو، 
 
چون حصارهای قلعه ای عظیم، 
 
رقص رشته های گیسوان من بر آن، 
 
همچو رقص شاخه های بید،در کف نسیم 
 
 
شانه های تو، 
 
برج های آهنین، 
 
جلوه ی شگرف خون و زندگی  
 
رنگ آن به رنگ مجمری مسین 
 
 
در سکوت معبد هوس، 
 
خفته ام کنار پیکر تو بی قرار، 
 
جای بوسه های من به روی شانه هات، 
 
همچو جای نیش آتشین مار 
 
 
شانه های تو، 
 
در خ

ادامه مطلب  

 

ما را چه شده ز حال هم بی خبریم؟ در جامعه مان چنین یخ و بی اثریم؟  انگار نه انگار که ما انسانیم تا کی به چنین جهالتی می مانیم   در خانه پدر به جای شادی و شعف کز کرده به گوشه ای کند عمر تلف  یک منقل و وافور و کمی اخگر داغ یا کاغذ لول پیچ و یک کهنه چراغ  در دست گرفته قاتل زندگی اش در گوش نموده حلقه ی بندگی اش  نه غصه کودک و سر و همسر و یار نه خواب رود نه زنده و نه هوشیار  گه چرت زند به پای افیون و سرنگ گه نعره کشد به کودکش همچو پلنگ  در خانه فقط ه

ادامه مطلب  

حرم  

وقتی که بغض تلخ زمین از بشر شکست
ابر سیاه نعره زد و قفل در شکست
افتاد دست آدمیان سرگذشت عشق
اینگونه بود حرمت گل با تبر شکست
داخل شدند در حرم پاک سرنوشت
قلب بهشت از همه جا بیشتر شکست
وقتی کبوتری به دعا غرق نور بود
افتاد آجر حرم و بال و پر شکست 
آنجا سکوت بود و خدا و فرشته ها
دلهای زائران حرم بی خبر شکست
بد باد حالتان که پر از بغض و کینه اید
گلبرگ یاس بود و در یک نظر شکست...
 
 

ادامه مطلب  

تو همچو ماهی ماهِ درخشان  

آواز دشتی در دستگاه شورشعر: رضا ثابتیآهنگساز: ایرج محلوجیخواننده : بنانتو همچو ماهی ماهِ درخشانمنم چو دریا با همه طوفاناسیرِ مهتابمچو مه بماند چهره ی زیبابه جذبه آید پهنه ی دریامن هم ز رخت بی تابمکو آن بختی که به دامن تو رسد زمانی دستمخواهم جانا که تو با نگهی شبی کنی سرمستمدورازرویت منم وغم دل به گوشه ی تنهاییای مه بازآ که مرا نبود غمی تو چون بازآییبه دامِ عشقت افتادم ، مبر تو ای مه از یادمبه آرزویت بنشستم، به یاد رویت دلشادمچو به مه تابد رو

ادامه مطلب  

بیا گناه کنیم  


صد جام به هم خورد و لبی تر نشد امشب‌از عطر تو این شهر معطر نشد امشب‌رفتم به سرچاه که پایان بپذیرم‌با من کسی افسوس برادر نشد امشب‌صد عربده سردادم پ صد نعره کشیدم‌از نالهٔ من گوش کسی کر نشد امشب‌تقدیر مرا خندهٔ تلخ تو مقدر نشد امشب‌هی نامه نوشتم برسد دست تو امشب‌هر جرعهٔ‌تلخی که نشستیم و نخوردیم‌با خندهٔ تلخ تو برابر نشد امشب‌در حسرت آغوش تو شب رفت و سحر شد‌افسوس به جز حوصله ام سر نشد امشب

ادامه مطلب  

 

شده او باشد و توباشی و انگار نه انگارشده هی زیر لب ارام نگاهش بكنی؟با همان بغض زیادتنتوانی تو صدایش بكنی؟
شده او سرفه كند بند دلت پاره شود؟شده هی خنده كنی فكر كند ارامی؟
شده تو مرگ شوی ضجه شوی نعره زنی؟و او انگار نه انگار كه ده بار كه صد باركه نگاه كردی و سرد شده چون دیوارو تو هم پاكت بعدی، سیگار به سیگار
٦.٢.٩٥پارك ازادی

ادامه مطلب  

كاش چون پاييز بودم  

کاش چون پاییز بودم
کاش چون پاییز خاموش وملال انگیز بودم
برگهای آرزوهایم , یکایک زرد می شد,
آفتاب دیدگانم سرد می شد,
آسمان سینه ام پر درد می شد
ناگهان توفان اندوهی به جانم چنگ می زد
اشک هایم همچو باران دامنم را رنگ می زد.
وه ... چه زیبا بود, اگر پاییز بودم
وحشی و پر شور ورنگ آمیز بودم,
شاعری در چشم من میخواند ...شعری آسمانی
در کنارم قلب عاشق شعله می زد,
در شرار آتش دردی نهانی
نغمه ی من ...
همچو آواری نسیم پر شکسته
عطر غم می ریخت بر دلهای خسته.
پیش رویم :
چ

ادامه مطلب  

قصه  

چند وقتی است دلم
قصه ای می خواهد
ذهن من پر شده از هیچ ولی
پرسه ی قصه ی تلخی است در این هیچستان
کاش در ذهن پرآشوب کمی نظم نشیند
کاش این قصه ی پر پیچ و خم گمشده در پستوی افکار
در فرایند خودآگاهی پنهان
با همان جوشش مشهور
شود چشمه و آید
همچو رودی رود و در دل این دفتر دوار نشیند
 
13 فروردین 1395

ادامه مطلب  

خان طومان  

 
بوی پیراهنی به خون آغشته می آید
صدای میرزا کوچک خان را می‌شنوم
نه از جنگل مصر
که از خان طومان می آید
نعره ی جنگلی های خیبر گشا
سپاهیان پاسدار حرم
صدای بچه های شمال
بچه های مازندران
و گریه امانم را بریده است
چقدر این روزها سنگین شده ام پاهایم در گل فرورفته
قبل از دنیا در محاصره ی نفس گرفتار مانده ایم
در باد صدای یا زهرای مسافران آسمان را می شنوم
بی اختیار گریه میکنم
مرگ انتهای کوچه زندگی است
و چه زیباست
زیر باران گلوله ها
غرق در خون
و ما ادراک

ادامه مطلب  

شاه جنگل  

شاه جنگل شاه جنگل شیر روزی رفت شکار غافل از روباه پیر نابکار داشت چند توله درون لانه اش روبهی اندر جوار خانه اش گشت غافل ساعتی از لانه شیر بی خبر از مکر آن روباه پیر روبهک تا پی به این غفلت بِبُرد حمله کرد و بچه شیران را بخورد شیر آمد خانه آهوئی به چنگ لاشه آهو را نهاد بر روی سنگ دید جا خیس است ولیکن بچه نیست روبهک را دید و گفت این کار کیست ؟ گفت روباه یک الاغی هست جری  کس ندیده تا کنون همچون خری خورد هر چیز را  که او در لانه جُست دارد اذعان گر

ادامه مطلب  

 

درختی بودم به رویم یادگاری نوشتی و رفتی
برکه ای زلال بودم، گل آلودم کردی و رفتی
پهلوان شهر بودم، بزدلم کردی و رفتی
مومن با خدابودم، کافر مولهدم کردی و رفتی
شاعر وصل بودم، مرثیه خوانم کردی و رفتی
صدای عشق بودم، نعره خیانتم کردی و رفتی
(( حسین ))

ادامه مطلب  

MANOMAN  

 
مرد تنها! در اتاقی حبس شده به همراه مردان و زنانی که هر کدام به شکلی در حال نعره زدن هستند! ظاهرا مکانی که آن ها گرد هم آمده اند، مکانی برای فریاد درمانی است!... مرد تنها اما در این بین خودش را مدام کنترل می کند، و با هراس به نعره زدن دیگران نگاه می کند. تا این که بالاخره از بین بیماران! مرد تنومندی به سمتش می آید و فریاد بلند و طولانی اش را بر سر او آوار می کند... مرد تنها از شدت ترس و استرس دچار دل بهم خوردگی می شود و به ناچار، موجودی را که مدت ها سع

ادامه مطلب  

مناجات...  

خالقا! بیچاره ی راهم تو را
همچو موری لنگ در چاهم تو را
من نمی دانم که از اهل چه ام؟
یا کدامم؟ از کجایم؟ یا که ام؟
بی کسی بی دولتی بی حاصلی
بینوایی ، بیقراری ، همدلی
در رهی تنگم گرفتار آمده
روی بر دیوار پندار آمده
بر من بیچاره این در بر گشای
وین ز ره افتاده را راهی نمای...................

ادامه مطلب  

27  

شمشیر رو از تو غلاف بیرون میکشم و طرفش میدوم و نعره میزنم که "بمیر ج.ندههه بمیررررر!" و شمشیر رو فرو می کنم تو قلبش و همونطور که شمشیر تو بدنشه می پیچونمش و با لبخند شرور تو چشماش زل میزنم و بهش میگم که "اندازه راهه بینه زمین و پلوتون ازت متنفرم" و بعد شمشیر رو از بدنش بیرون می کشم و خونِ رو شمشیر رو با لباساش پاک می کنم و برمیگردونم تو غلاف و میرم...

ادامه مطلب  

ایستاده‌ایم  

ما نقش دلپذیر ورق‌های ساده‌ایم                           چون داغ لاله از جگر درد زاده‌ایم  


با سینهٔ گشاده در آماجگاه خاک                              بی‌اضطراب همچو هدف ایستاده‌ایم


بر دوستان رفته چه افسوس می‌خوریم؟                  با خود اگر قرار اقامت نداده‌ایم


پوشیده نیست خردهٔ راز فلک ز ما                           چون صبح ما دوبار درین نشاه زاده‌ایم


چون غنچه در ریاض جهان، برگ عیش ما                  اوراق هستیی است

ادامه مطلب  

ایستاده‌ایم  

ما نقش دلپذیر ورق‌های ساده‌ایم                           چون داغ لاله از جگر درد زاده‌ایم  


با سینهٔ گشاده در آماجگاه خاک                              بی‌اضطراب همچو هدف ایستاده‌ایم


بر دوستان رفته چه افسوس می‌خوریم؟                  با خود اگر قرار اقامت نداده‌ایم


پوشیده نیست خردهٔ راز فلک ز ما                           چون صبح ما دوبار درین نشاه زاده‌ایم


چون غنچه در ریاض جهان، برگ عیش ما                  اوراق هستیی است

ادامه مطلب  

چهارصد و بیست و سه  

 
 
سکوت هایت
پر رمز راز
همچو مه صبحگاهان
در دل جنگل های پیر سرزمین ات
آنسویش سبز
این سویش آفتاب
نهان در زهدانش
هزاران سرخی
هزاران عشق
...
آفتاب نزدیک است
خورشیدها خواهند بارید
پس از باران
..
رودی روانم
سنگ هم که باشی
.
حزن پر خواهد کشید
بام عشق را
فرزانه / روح وحشی

ادامه مطلب  

اشعار زیبا  

انیس کنج تنهایی کتاب است
فروغ صبح دانایی کتاب است
بود بی مزد و منت اوستادی
ز دانش بخشدت هر دم گشادی
ندیمی مغز داری پوست پوشی
به سر کار گویایی خموشی
درونش همچو غنچه از ورق پر
به قیمت هر ورق زان یک طبق در
ز یک رنگی همه هم روی و هم پشت
گر ایشان را زند کس بر لب انگشت
به تقریر لطایف لب گشایند
هزاران گوهر معنی نمایند
 

ادامه مطلب  

 

 
خواب ماندم. معمولن این‌جوری نیست كه هشت صبح انقدر عمیق خوابیده باشم كه صدای زنگ ممتد آلارم گوشی را نشنوم؛ اولین باری‌ست كه همچو اتفاقی را به خاطر می‌آورم. بیدار كه شدم 9 و نیم بود. دلم می‌خواست همین‌جور توی تخت بمانم و چشم‌هام را ببندم و خیال كتم توی یك هتل قدیمی‌ام توی گوا؛ كوچولوها هم دورم بپلكند. این‌ روزها خسته‌ام. تن‌ام آفتاب‌ می‌خواهد. 

ادامه مطلب  

حکایت دهل زنی که صدایش بعدا درآمد  

این مثل بشنوکه شب دزدی عنید             دربن دیوار حفره می‌بریدنیم بیداری که او رنجور بود                   طقطق آهسته اش را می‌شنودرفت بربام و فرو آویخت سر                            گفت اورا درچه کاری‌ای پدرخیر باشد نیم شب چه می‌کنی                   توکئی گفتا دهل زن‌ای سنیدرچه کاری گفت می‌کوبم دهل                      گفت کوبانگ دهل‌ای بوسبلگفت فردا بشنوی این بانگ را                           نعره یاحسرتا وا ویلتا
مولوی

ادامه مطلب  

چراتابستونا ابی وداریوش بیشترگوش میدم من ؟  

پنج صبح که بیدارشدم ابی از شب قبل هی می خواند :  اون درخت ِسربلند پرغرور که سرش داره به خورشید می رسه منم منم ..اون درخت تن سپرده به تبر که واسه پرنده ها دلواپسه منم منم ..من صدای ِسبزخاک سربی ام ..صدایی که خنجرش روبه خداست..صدایی که تووی بهت شب دشت نعره ای نیست ولی اوج یک صداست...  بعدهم نشستم صبحانه خوردم .کتابم را باز کردم و خواندم . و تمرین ِفکرنکردن را شروع کردم . متن ادامه ندارد.تازه هفت و نیم صبح است و نمی دانم روز و شب چه خوابی برایم دیده اند

ادامه مطلب  

غزلی از استاد سخن  

 
وقتی دل سودایی می‌رفت به بستان‌ها
بی خویشتنم کردی بوی گل و ریحان‌ها
گه نعره زدی بلبل گه جامه دریدی گل
با یاد تو افتادم از یاد برفت آن‌ها
ای مهر تو در دل‌ها وی مهر تو بر لب‌ها
وی شور تو در سرها وی سر تو در جان‌ها
تا عهد تو دربستم عهد همه بشکستم
بعد از تو روا باشد نقض همه پیمان‌ها
تا خار غم عشقت آویخته در دامن
کوته نظری باشد رفتن به گلستان‌ها
آن را که چنین دردی از پای دراندازد
باید که فروشوید دست از همه درمان‌ها
گر در طلبت رنجی ما را برسد شا

ادامه مطلب  

 

 بی قرار توام و در دل تنگم گله هاست
آه بی تاب شدن، عادت کم حوصله هاست
همچو عکس رخ مهتاب که افتاده در آب
در دلم هستی و بین من و تو فاصله هاست
آسمان با قفس تنگ چه فرقی دارد
بال وقتی قفس پرزدن چلچله هاست
بی تو هر لحظه مرا بیم فروریختن است
مثل شهری که به روی گسل زلزله هاست
باز می پرسمت از مساله ی دوری و عشق
و سکوت تو جواب همه ی مساله هاست
فاضل نظری

ادامه مطلب  

خسته ام ......!!!!  

آسمان غمگین است
خانه ام پر ز سکوت
در و دیوار پر از تنهایی
چشمهایم گریان
دستهایم لرزان
کمرم خسته ز بار محنت
دل من سنگین است
همچو کوه الموت
تن من لرزان است
همچو بید مجنون
نفسم تنگ ز غم باد گلو
در نگاهش خواندم
که دلم خواهد مرد
من عزادار دلم
دل من کوچک بود که سراسرعشق بود
شاید هم یک گل بود یه گل سرخ و قشنگ 
من دلم را چیدم و به گلدان دلش بنهادم
او دلم را پژمرد و به دورش افکند
آه امشب چه شبی است
گل دل پژمردس
گل دل می میرد
چه کسی میداند که شقایق چه گلی

ادامه مطلب  

تقدیم به دوستان خوبم.  

تقدیم به آنان که خوب بودن را فراموش نکرده اند:
میتوان با یک گلیم کهنه هم
روز را شب کرد و شب را روز کرد
میتوان با هیچ ساخت
میتوان صدبار هم
مهربانی را
خدا را
عشق را
با لبی خندان تر از یک شاخه گل تفسیر کرد
میتوان بیرنگ بود
همچو آب چشمه ای پاک و زلال
میتوان در فکر باغ و دشت بود
عاشق گلگشت بود
میتوان این جمله را در دفتر فردا نوشت
"خوبی از هر چیز دیگر بهتر است "

ادامه مطلب  
صفحات ادامه نتايج:  1